بی عنوان !!
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠  کلمات کلیدی:


 
ما زندگی کردن و دیر شروع می کنیم !
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی:

تا حالا به سیستم آموزشی فکر کردین ؟ اینکه چقدر چیزای بیخود و ناکارآمد و یادمون دادن و بجاش چقدر چیزایی که واقعن تو زندگی به دردمون می خوره  رو یاد ندادن .

خیلی وقتا به این فکر می کنم که ای  کاش به جای اونهمه ریاضی و فیزیک و درسهای حفظی که به هیچ درد خیلی هامون نخورد می اومدن بهمون یاد می دادن که چه جوری باید زندگی کنیم ... چه چیزایی توی زندگی به دردمون می خوره ... چه جوری باید با سختیهای زندگی کنار بیاییم ... چه اتفاقاتی توی زندگی برامون پیش میاد که باید از قبل خودمون و براش آماده کنیم ...

کلن زندگی رو ، هدف زندگی رو برامون تعریف می کردن .

اصلن چرا اومدیم... قراره چیکار کنیم ...چه جوری می تونیم بهتر زندگی کنیم ...اگه چیکار کنیم زندگی برامون معنی دار می شه ... چه جوری با سختی و غم و بیماری و گرفتاری کنار بیاییم ...

چند وقت پیش یه برنامه دیدم که یه نفر زنگ زده بود می گفت به پوچی رسیده که هر کاری می کنه به اون نتیجه ای که می خواد نمی رسه اونوقت کارشناس برنامه بهش گفت علتش اینه که تو نمی دونی زندگی کردن یعنی همین یعنی سختی یعنی مشکل پشت مشکل یعنی خیلی وقتا نرسیدن ! مشکل اینه که تو توقعت از زندگی رویاییه خیلی چیزا رو بهت یاد ندادن باید همیشه تو پس ذهنت اینو داشته باشی که اولا زندگی خیلی سخته دوما تو با همه فرق داری حتی با خودت ! و قرار نیست همه همونطوری فکر کنن که تو می خوای .

اینا خیلی چیزای ساده ایه که ما به مرور زمان و تجربه بهش می رسیم ولی کاش یه جایی مثلن توی دبیرستان از این جور آموزشا بهمون می دادن .یعنی خیلی زودتر از اینکه خودمون بهش برسیم .

و ای کاش اونایی که بچه دارن از سن پایین این چیزا رو به بچه هاشون یاد بدن راجع به مفاهیم زندگی برای بچه ها حرف بزنن .بهشون یاد بدن که چه جوری می شه از زندگی لذت برد چه چیزایی رو تو زندگی باید جدی گرفت و چقدر چیزای زیادی هست که نباید جدی گرفت . 

شاید اگر منم زودتر می فهمیدم که زندگی رو می تونستم ساده تر بگیرم  اینقدر بخاطر مسائل پیش پا افتاده سخت نمی گرفتم و  زندگی کردن و زودتر شروع می کردم .


 
پیش درآمد نمایشگاه
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧  کلمات کلیدی:

این هفته با 4 تا کتاب رفتم پیشواز نمایشگاه . چون نشر چشمه امسال هم تو نمایشگاه غرفه نداره مجبور شدم برم کریمخان .  4 تا کتاب ازش گرفتم که تا نمایشگاه شروع بشه سرم گرم باشه .

دو تا از کتابها ( شب ممکن - برو ولگردی کن رفیق ) به نظرم خیلی جالب بود . از اون کتابایی بود که وقتی می خونیش مرتب خودتو سرزنش می کنی که تو چرا اینقدر حرفاتو می خوری وقتی می بینی بین تو و نویسنده کتاب چقدر حس مشترک هست که اون با خیال راحت و از زبون کتابش حرفش و می زنه ولی تو از ترس تایید نشدن و سرزنش شدن بیشتر حرفاتو قورت می دی , اعصابت به هم می ریزه .

البته این حس هم ذات پنداری با نویسنده موقع خوندن کتاب, تمام حس های بد و از بین می بره . اینقدر خوشحال می شی که یه نفر پیدا شده که مث تو فکر می کنه .

راستی این حرفا رو تو تعریف رمان " ناتوردشت " هم گفته بودم ولی اون خارجی بود اما این دو تا کتابی که جدید خوندم ایرانی بودن برای همین به حس و حال ما نزدیک تر بود.

خلاصه که کلی حال و هوام عوض شد اینقدر که با این روح درب و داغون و مه گرفته تونستم همین چند خط رو هم بنویسم .

پی نوشت : نمی دونم چه جوری این کتابا مجوز نشر می گیرن ( حالا چشمشون نزنم ) کلی حرفای غیر شرعی توشون هست !!!!!!!!!!!!!!!!


 
غر نامه
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢  کلمات کلیدی:

یعنی

لا اله الا الله

آدم چی بگه به این ملت

آخه یکی نیست به این خلق الله بگه به شما چه ربط داره که من می خوام 20 روز تعطیلی رو تو خونه مشخصا تو اطاقم و مشخصا روی تختم جلوی تلویزیون بشینم یا بخوابم یا کتاب بخونم یا اصلن هیچ کاری نکنم

یعنی از درو دیوار تیکه و متلک بود که نثار ما شد

چه خبرته خسته نشدی اینقدر به در و دیوار ذل زدی ...

خل نشی یه وقت ...

فکر کنم داری افسردگی می گیری ...

این از جمع گریزی نشونه افسردگیه ها .... ( حالا همه واسه ما روانشناس شدن )

خوب نیست آدم اینقدر آدم نمون باشه پاشو بیا تو جمع ....

حالا به برکت این مناسبت فرخنده عید دیدنی های اجباری رو رفتم ها

ولی از هر فرصتی استفاده می کنم می پرم تو اطاقم

می خوام بدونم اصلن چه ربطی به دیگران داره

یکی ددریه و تو خونه بند نمیشه یکی هم مث من ددری نیست و تو خونه بند می شه

بازم می خوام بدونم به کسی چه ربطی داره

مگه من به کار کسی دخالت می کنم

آخه پاشم بیام بشینم پیش فک و فامیل چی بگم چه حرف مشترکی مگه من با اینا دارم و یه عالمه توضیح دیگه  هم دارم که ممکنه به کسی بر بخوره نمیشه گفت

فقط لب مطلب این که حرف مشترک با کسی ندارم حالا اگه اینو بگم محشر عظمی بر پا میشه که یعنی چی یعنی همه نفهمن و عامی و تو فیلسوفی و حرف تو رو هیشکی نمی فهمه

بیا اینم از جوابشون

حالا بهتر نیست از دست این جماعت ...... آدم بره خودشو تو اطاقش حبس کنه

آخیش دلم خنک شد بلاخره یه جایی پیدا کردم حرف دلمو بزنم


 
حرف نگفته .......
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧  کلمات کلیدی:

اصولاَ حرف زدن راجع به مسائل مهـم خیلی سخته !

هیچ دقت کردین بیشتر حرفهایی که ما در طول روز می زنیم راجع به سطح وقایعه و یه عالمه کلمه و موضوع موقع حرف زدن تو ذهنمون می آد که در عمل سانسورش می کنیم... یه جورایی حتی ناخودآگاه این اتفاق می افته یا بنظرمون ممکنه اگه بگیم مجبور بشیم برای تفهیم شنونده یه عالمه توضیح راجع بهش بدیم که حوصله اش و نداریم یا اینکه کلن فکر می کنیم ممکنه شنونده نگیره منظور ما چیه برای همین بی خیالش می شیم و می ذاریم بحث همونطور که داره پیش می ره بره.

البته یه وقتایی هم هیچ علتی نداره و ما در طول زمان یاد گرفتیم که حرفای نگفته مون فقط برای خودمون بمونه البته داخل پرانتز اینم بگم اگه شنونده دوست خیلی نزدیک یا کسی که ما رو خوب می شناسه یا آدم باهوشی اگه باشه لایه های زیری حرفای نگفته ی ما رو می گیره .

داشتم فکر می کردم شاید یکی از دلایل اینکه ما اغلب تو تنهایی هامون فکر می کنیم گوش شنوایی برای درد دل کردن خالص و واقعی نداریم هم موضوع باشه .


 
← صفحه بعد