نوستالژی 3
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱  کلمات کلیدی:

به نظر شما کسانی که همش به خاطرات گذشته و بچگیشون چنگ می اندازن یعنی حال الانشون و دوست ندارند ؟

نمی دونم . ولی فکر می کنم حداقلش اینه که کودکیه قشنگی داشتن .

من دو تا دایی دارم که وقتی هفت هشت ساله بودم جفتشون خارج از کشور تحصیل می کردن . اینا هر چند وقت یک بار  می اومدن ایران . منم که تنها نوه ی خونواده بودم و همیشه مرکز توجه !!! اینقدر که وقتی چمدوناشون رو باز می کردن سوغاتی همه رو می دادن به جز من . ناراحت

هر دفعه برای من یک کیسه جوراب نشسته می آوردن !!!!!  سبز می گفتن جورابا رو جمع کردیم که بدیم ری را بشوره و تا جورابا شسته نشه از سوغاتی خبری نیست ناراحت

من ساده ی اسک... هم یه چارپایه می ذاشتم زیر پام که قدم به دستشویی برسه و شروع می کردم به شستن جورابای اونا سبز  سبز سبز 

نمی دونم چرا مامانم هیچی بهشون نمی گفت . کلی از این که سر بسر من بذارن بهشون خوش می گذشت . خلاصه بعد از این که کارم تموم می شد سوغاتی من که معمولن چند تا کتاب و یه مقدار خوراکی بود بهم می دادن . خوردنیهاش  و که  الان ندارم ولی کتابا هنوز هست یادگار بیگاری هایی که این نامردا از من می کشیدن !! زبان

اینا سوغاتی های من در 30 سال پیش

حالا که دوباره کتاب بازی شد شاید دیدن عکس کتابای بچگیم هم جالب باشه

این عکس پایین هم اولین کتابای ممنوعه ی من بود توی دوران نوجوانی که همش دوست داشتیم راجع به رابطه ی دختر پسرا یه چیزایی بفهمیم

من این کتابا رو که خریدم جلد کردم و شبها یواشکی می خوندم فکر می کردم مامانم شاید از جلدش بفهمه که توش چی نوشته !!!

نگهشون داشتم که یادم بمونه چه حال و هوایی داشتم اون موقع ها و چقدر این مسائل برام تازگی داشت

چقدر چیزای یواشکی ..... حرفهای یواشکی .....

یادش بخیر خیال باطل


 
به من می گن آدم قانع ؟
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  کلمات کلیدی:

یه راه حل ساده برای بهبود بی حوصلگی برای وقتایی که حالتون سرجاش نیست و نمی دونید چرا.

وقتایی که هر چی فکر می کنید می بینید اتفاق بدی  نیفتاده .مشکل خاصی هم پیش نیومده پس چرا  من بی حوصله ام .سوال این یعنی یه جای کار می لنگه ؟

هی سعی می کنید به داشته هاتون فکر کنید و این که خانواده و عزیزانتون سلامت هستن.

 از یه طرف خدا رو شکر می کنید و از طرف دیگه می بینید با همه ی اینا  بازم حالتون خوب نیست.

حالا من یه راه حل 8 مرحله ای بهتون پیشنهاد می کنم که خیلی ساده است فقط ترتیبش مهمه  !!! یول

ممکنه استارتش سخت باشه و این  جور وقتا نشه شما رو با یه جرثقیل هم از زمین بلند کرد ولی فقط یه لحظه است بلند شوید و تنبلی نکنید. حیفه این روزایی که فرصت زندگی همراه با سلامتی بهتون داده شده با غرغر کردن و بی حوصلگی حروم بشه .

1- اول یه دستی به سر و روی اتاقتون بکشید یه چیزی شبیه خونه تکونی مختصر !! طوری که همه چی برق بیفته .

2- بعد خودتون و هل بدید تو حمام . مواظب باشید سرتون به جایی نخوره . زودتر از یکساعت هم بیرون نیایید . ( البته این مال آدمهائیه که مث من وضع اقتصادیشون متوسطه اگر پولدار بودید که یه بلیط استخر اریکه می گرفتید و چهار پنج ساعت استخر و سونا و بعد هم یه ماساژ یکساعته ) ولی حالا ما به همین حمام خودمون اکتفا می کنیم!!! از اون حمام هایی که وقتی بیرون می آیید لپاتون گل انداخته باشه مث زمان بچگی که اینقدر ما رو می سابیدن  که پوست صورتمون قرمز می شد.  

3- بعد ملحفه ی تخت و همینطور رو بالشی رو عوض کنید باید وقتی دراز می کشید بوی پودر لباسشویی به مشامتون بخوره .

4- حالا کولر و روشن کنید .

5-یه لباس راحتی خوشگل بپوشید .

6- گرونترین عطرتون و به خودتون بزنید .

7- یه ظرف میوه خرد شده  و یه استکان چایی هم برای خودتون بیارید.

8- حالا یه رمان ایرانی از کتابخونه تون بردارید( از اینایی که راجع به ماجراهای عشقیه و نمی شه یه لحظه کنارش گذاشت) بعد  جلوی کولر دراز بکشید و همینطور که کتابتون و می خونید از بوی نای کولر به همراه چای داغتون لذت ببرید .

 

از نظر من این یعنی زندگی ........................


 
من و نمایشگاه
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

از وقتی که نمایشگاه کتاب رو از نمایشگاه بین المللی به مصلی منتقل کردن , من رفتن به نمایشگاه رو تحریم کردم!! از خود راضی خب فکر می کردم اگه من نرم شاید مسئولین دوباره نمایشگاه رو برگردونن سر جای اصلیش !! خیال باطل ولی وقتی چند سال گذشت و این اتفاق نیفتاد فهمیدم ظاهرن من آدم مطرحی نبودم و رفتن و نرفتن من فرقی برای کسی نداشته .ابرو

برای همین امسال تحریم و شکستم و  عین یه آدم ضایع شده سرم و انداختم پایین و رفتم مصلی و مثل عقده ای ها خرید کردم.ناراحت

اینم نتیجه اش

کتابهای ترجمه شده

کتابهای ایرانی

اینم خریدام از نشرچشمه که چون غرفه نداشت مجبورشدم تا کریمخان برم

این بود داستان یک عدد ری رای ضایع شده ناراحت      

 اینجا شرح حال رنگی نمایشگاه رو می تونین بخونینچشمک


 
اردی بهشت
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦  کلمات کلیدی:

همیشه وقتی حالم خوبه و می بینم بعضی ها به اندازه ی من خوب نیستن عذاب وجدان می گیرم . دیشب تو یه برنامه ای دیدم این یه جور وسواس فکریه  تعجب

مثلن الان چند تا از دوستای وبلاگی که گرفتار بیماری عزیزانشون هستن به کل منو ریختن به هم .

کاش می شد هممون می تونستیم از  این فصل بهشتی لذت ببریم ولی ظاهرن این خواسته ی زیادیه .

پی نوشت: سعادت آباد هم خوب بود بخصوص اون سکانسی که حامد بهداد قبل از بریدن کیک آهنگ می خوند!!! و همینطور آهنگ گروهی خانمهازبان  فکر کنید من این سکانس و هفت هشت بار دیدم خجالت 

نفس کشیدن سخته ....  تو رو ندیدن سخته ...تشویق


 
پیدا کردن دلخوشی های ریز میان این همه شلوغی
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

صبح ها خیلی بد از خواب بیدار می شم .  یه علتش اینه که شب ها دیر می خوابم . دیگه این که بدنم کلاَ روز خوابه. زنگ موبایل و یک ساعت زودتر تنظیم می کنم . هر ده دقیقه یه بار هم زنگ می زنه دوباره خاموشش می کنم و می خوابم . هر موجود کارمندی می دونه  چه کیفی داره وقتی آدم  می بینه که  هنوز وقت داره یه کم دیگه بخوابه .زبان

این خود درگیری های من موقع بیدارشدن دیگه داشت باعث می شد به فکربیفتم کارم و بی خیال شم !! تعجب  فک کن !!

تا این که یه فکری به ذهنم رسید. متفکر یکی از دلایل بد خلقیه صبح گاهیم این بود که باید می رفتم سر خیابون منتظر تاکسی و از اونجایی که خیلی دیر از خونه می زنم بیرون استرس هم داشتم که دیر نرسم . به همین منظور با یه راننده تاکسی مهربون طی کردم که هر روز بیاد دنبالم اینجوری هم دیگه استرس نداشتم که تو گرما و سرما ماشین گیرم نیاد هم از اون مهمتر می تونستم یه کم بیشتر بخوابم!! خجالت

شاید به نظر احمقانه بیاد ولی به نظرم یه کم ضرر مالی بهتر از این بود که به جایی برسم که قید اداره رو به کلی بزنم .

الان دیگه  یه آقای راننده ی شاد و انرژی مثبت  پر از انگیزه و حس زندگی  هر روز صبح منتظرمه که یه عالمه از شیرین کاری های بچه هاش برام تعریف کنه و بهم یاد آوری کنه که هنوز هم هستند آدمایی که هم  دلشون خوش باشه و هم  عاشق زندگی باشن .

برای همینه که تو این دو سال , حس دلشوره و اضطراب صبح گاهیم تبدیل شده به یه حس دلچسب و شیرین .

خیلی طرفدار فرزاد فرزین نیستم  ولی هوار کشیدناش و تو این آهنگ دوست دارم


 
ناتور‌ دشت
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩  کلمات کلیدی:

این اسم کتابیه که به تازگی خوندم . جدید نیست ولی متاسفانه من تازه خوندمش .

معرکه بود .

برای اولین بار چیزی که راجع به این کتاب نوشته بودم و پاک کردم . چون داشت باعث می شد با بعضیا دعوام بشه .

فقط این که :

به نظر من آدمایی که تمام حالات روحی و جسمی خودشون و بدون سانسور ثبت می کنن  لطف بزرگی به بشریت می کنن.


 
وای که چه زود قلک عیدیامون - وقتی شکست باهاش شکست دلامون
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤  کلمات کلیدی:

خب خدا رو شکر این چند روز تعطیلی هم به خوبی و خوشی تموم شد .

یه چیزیش خیلی به من چسبید.

روزای آخر کنترل ریسیور خراب شد و مغازه ها هم بسته و آقای ریسیوری  هم تو سفر بود شخص بنده هم که حس اینو نداشتم که مدام برم از خود دستگاه کانال و عوض کنم این شد که تصمیم گرفتم کتاب بخونم . وای نمی دونین چه حالی می داد کتاب و دستت بگیری بعد از خوندن چند صفحه چشات داغ بشه کتاب و بزاری کنار و بری زیر پتو دوباره یه ساعت بعدش بیدار شی دوباره کتاب بخونی دوباره چشات داغ شه و .....!!!!

چیه مگه ؟

بخدا خیلی حال می داد این که نگران نباشی اگه الان بخوابی شب خوابت نمی بره و صبح سخت بیدار می شی و ... یعنی کلن نگران نباشی برای چیزی. فکر کار و اداره هم که نبود یعنی ریلکس در حد بنز .

خدا رو شکــــــــــــــــــــــــر.

امسال نمی دونم خورشید از کدوم طرف دراومده بود که من در بیشتر عید دیدنی ها شرکت کردم !!!!!!!!!!!! تعجب

هم خانواده ام کلی تعجب کردن هم فامیلا . از همه بیشتر خودم تعجب کردم.نیشخند

راستی برنامه سال تحویل فرزاد جون خیلی خوب نبود من که طرفدارشم زیاد نگاه نکردم . خب آدم باید راستش و بگه دیگه .

ولی رادیو هفت مثل همیشه خوب بود . 

دانلود ترانه تحویل بهار  احسان خواجه امیری . شعر : فرزاد حسنی


 
بهاریه
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی:

بهار می آید

 چه به انتظارش نشسته باشی

چه در حال و هوای پاییزیت مانده باشی

 

بهارت مبارک

دلت پر از شوق زندگی


 
عجب دل سنگی داری
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

غصه نمی خورم که زندگی ات به سامان است ...

غصه نمی خورم که خوشبختی...

غصه نمی خورم که تصمیم عاقلانه ای گرفتی...

 غصه نمی خورم که سالهای زیادی از عمرم کنار تو گذشت...

 غصه نمی خورم که انتخابت من نبودم...

غصه نمی خورم که در کنارت نیستم ...

غصه نمی خورم که ...

فقط حس بدی ست

 این حس فریب خوردگی...


 
دنیای این روزای من
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩  کلمات کلیدی:

این روزا چون همش درگیر دوادکترم نمی خواستم چیزی بنویسم چون همش آه و ناله است .  ولی از دست بعضیا( منظورم بهنامهنیشخند ) تصمیم گرفتم بگم چه بلایی داره سرم می آد .

ما هفته پیش مجبور شدیم بریم یه دندون بکشیم که چشمتون روز بد نبینه . نمی دونم خانم دکترش جون نداشت یا واقعن دندون من مشکل داشت . یکساعت و نیم کلنجار رفت و دندون و خرد و خاکشیر کرد تا بلاخره تونست موفق بشه اوه

الان بعد از گذشت یک هفته هنوز داره درد می کنه !ناراحت

از طرف دیگه بعلت کمر درد صبحگاهی یه آقای دکتر برای ما ده جلسه فیزیوتراپی نوشته که امروز جلسه چهارمشه .

اونم که داستان خودش و داره . هر لحظه اش فکر میکنم الان برق منو می گیره . خب خیلی ناجوره وقتی فکر می کنی به برق وصلت کردن . بخصوص که دقیقن امواج برق و احساس می کنی هیپنوتیزم

هر چند دقیقه یکبار دکتره رو صدا می زنم می گم به نظرم یه مشکلی پیش اومده . میشه چک کنین ببینین اتصالی نکنه .نگران

 آخر سر دیروز دکتره گفت خانم نگران برق گرفتگی نباشین هیچ اتفاقی نمی افته . خجالت

نیم ساعت باید روی شکم بخوابم و یه چیزی مث پتو برقی رو می ذاره رو کمر بعد به برق وصل می کنه !!

جلسه اول بعد از نیم ساعت گفت : خب حالا بلند شو

من : تعجب

دکتر : بلند شو دیگه

من : نمی شه خب. بدنم خشک شده . نیم ساعت بی تحرک موندم خب نمی تونم بلند شم .

دکتر : چند سالته ؟

من : 37 سال

دکتر : چند وقته ورزش نکردی ؟

من : 37 سال

دکتر :  تعجب

 بازم خوب موندی

من :عصبانی

عکس کاملن بی ربط


 
به بهانه حضور پررنگش در جشنواره
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی:

چیه ؟ خب من دوسش دارم .

می دونید که آدما سه دسته هستن.

1-یا فرزاد و نمی شناسن .

2-یا کاملن می شناسن و ازش متنفرن .

3- و یا این که کاملن می شناسنش و همه ی برنامه هاشو پیگیری می کنن و به شدت بهش علاقه مندن .

اینم بگم که طبق تحقیقاتی که شخص بنده انجام دادم اکثریت جزو دسته ی دوم هستن .

یه چیزی بگم قول می دین دعوام نکنین. چند شب پیش که فرزاد تو برنامه هفت داشت راجع به کارش تو جشنواره امسال حرف می زد رسمن داشت قلبم از کار می افتاد. یعنی تا این حد ! خجالت

حالا امروز به بهانه فرزاد می خوام راجع به دو تا موضوع حرف بزنم. یکی این که با فرزاد من فهمیدم این که می گن آدم وقتی کسی رو دوست داره بدیهاشم به نظرش خوبی میاد یعنی چه !

یعنی اینکه من کاملن مواردی که ایشون تو شخصیتش و اخلاقش مورد پسند مردم نیست رو می بینم مثل حاضر جوابیاش و مغرور بودنش و خیلی چیزای دیگه که چون طرفدارشم نمی نویسم.مثلا یه اخلاقی داره که اگه من تو شخص دیگه ای می دیدم حالم بد می شد ولی تو فرزاد دوست دارم اونم اینه که اگه یکی مثلن اسم یه کارگردان و بیاره فرزاد می گه آهان همون که آخرین فیلمش اینه و بازیگراش اینا هستن و فیلم بردارش فلانیه و صدابردارش بهمانی ایه و ال و بل و بعد می گه آره معلومه که می شناسمش. کاملن باید نشون بده که چقدر اطلاعات داره . یعنی بیشتر وقتا در حال افاضه ی فضله . حالا کاری نداریم. این چیزی که برای من جالبه اینه که من از این خصوصیات اخلاقی تو آدمای دیگه بدم میاد ولی تو ایشون نه . این باعث میشه مخالف باشم با آدمایی که می گن عشق آدم و کور می کنه . اتفاقن آدم در روشناییه کامل همه عیبا رو می بینه و می فهمه ولی می پذیره ! این و می خواستم بگم.

و این که

کاش ما یه خورده به نظرات هم احترام می ذاشتیم . فکر کنید که من جرات ندارم اسم این آقا رو که حالا شاید بگید مگه کی هست که داری راجع بهش اینقدر حرف می زنی . من کاری ندارم به اینکه کی هست و اصلن اینقدر مهم و مطرح هست که وقت شما رو دارم می گیرم یا نه می خوام بگم یه نفر وقتی برای یکی مهمه دیگران هم باید به نظرش احترام بزارن . حالا من اگه از دهنم بپره و اسمش و بیارم فکر می کنید چی می شنوم ؟

: واقعن که بی کلاسی ... فکرنمی کردم سلیقه ات این باشه ... اه اه اینم آدمه.باید راجع بهت تجدید نظر کنم. فکر نمی کردم اصلن اینقدر چیپ باشی و ..........تعجب

و موضوع دوم که بی ربط به اولی نیست بازم راجع به احترام گذاشتن به نظرات دیگرانه .

همونطور که می دونید تازگیا دیدن بعضی شبکه ها شده بی کلاسی و دیدن بعضیای دیگه کلاس !!

همون شبکه ای که وقتی افتتاح شد همه طرفدارش بودن بعد از یه مدت شد شبکه ای با سریالهای بی محتوا که چند تا آدم جای همه ی بازیگرا حرف می زنن و غیره و غیره . بازم کاری ندارم به این موضوع . خب هر کی یه عقیده ای داره . گله ی من اینه که آخه خواهر من . برادر من. این که بنده ساعت 7 شب از سر کار می آم و خسته و کوفته می خوام ولو شم و به هیچی فکر نکنم و بشینم  یه سریال بی محتوا رو تو همون شبکه کذایی ببینم یا چند تا آهنگ درپیت و تو یه شبکه در پیت تر گوش کنم به تو چه ربطی داره ؟ تو خوبی که این شبکه رو تحریم کردی . تو متمدنی ،تو یه ایرانیه اصیلی ، تو هورایی . هورا . هورا .......

آخه من با اون خستگی  و بی حالی چه جوری بشینم یه فیلم سه ساعته فلسفی رو با زیر نویس تو شبکه ی با کلاس و محبوب تو ببینم . اصن تو با کلاس ،تو با فرهنگ، که فقط برنامه های علمی و مستند و سیاسی رو نگاه می کنی و فقط موسیقی اصیل گوش می دی بزار من تو حال خودم باشم اینقدر به من گیر نده.عصبانی

من شاید در هفته دو ساعت هم نتونم وقت برای کتاب خوندن بزارم که اگه بزارم حتمن باید تو تعطیلات باشه یا اگه بخوام یه فیلم درست درمون از همون با کلاسا ببینم بازم باید تو تعطیلات باشه که حوصله داشته باشم ولی وسط هفته می خوام به هیچی فکر نکنم می خوام بی محتواترین برنامه های موجود و ببینم !! حرفیه ؟؟؟

واللا

ببین آدم و به کجا می رسونن .کلافه


 
تبدیل شدن ری را به یک عدد سیب زمینی
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

ظاهراَ‌ رمز رسیدن به یه آرامش نسبی در زندگی جدی نگرفتنه .چه خوبی ها چه بدی ها .

حالا فکر کنین کی داره این حرف و می زنه. یه آدم حساس و استرسی و مضطرب و همیشه نگران . می خواد سعی کنه که کلن تبدیل بشه به یه  اس... (پرنده ای که تو عکس می بینید !!!)

حتماَ‌ شما هم قبول دارید که اون چیزی که زندگی رو شیرین یا سخت می کنه تا حد زیادی بستگی داره به نوع نگاه ما .... مثلاَ یکی از نصیحت هایی که من تو این زمینه تا حالا شنیدم این بوده که سعی کنم زندگی رو فقط به چشم یه سفر نگاه کنم ( خیلی شعاریه می دونم ) همونطور که توی سفر ما همه سختی ها رو تحمل می کنیم به امید این که عمر سفر کوتاهه و بلاخره تموم میشه , اگه بتونیم به زندگی هم این طوری نگاه کنیم تحمل سختی ها برامون راحت تر می شه .

هر چند که من فکر می کنم این نوع نگاه ها ذاتیه و بستگی به شخصیت آدما داره  و همیشه غبطه می خورم به حال آدمای خونسرد و ریلکس و بی خیال و ......... با اینکه ارتباط با هاشون لجم و در می آره ولی به نظرم یه موهبته که خدا به اونا داده به من نداده .

راستش دیگه از اینی که الان هستم خسته شدم از این همه شکنندگی از این همه حساسیت از این همه ریز بینی , بدتر از همه از اینکه اینقدر زندگی رو جدی گرفتم .

حالا  می خوام سعی کنم که تبدیل بشم به یه سیب زمینی !! به نظر بعید می آد .  چشمم آب نمی خوره ولی سعی می کنیم که بشه .

اگه موفق شدم خبرش و بهتون می دم .


 
بدون عنوان
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

چند وقتیه که درگیر بیماریه یکی از آشناهامون هستم و بخاطر رابطه ی زیادی که باهاشون داشتم تقریبن خراب خرابم .

و مثل همیشه با خدا درگیرم و همش با هم کشتی می گیریم هر چی فکر می کنم نمی فهمم این آدم چرا اینقدر باید زجر بکشه و از همه بدتر تحمل دیدن بچه هاش و ندارم که دارن مادرشونو اینطوری می بینن . بهرحال نمی خوام خیلی رنگی توضیح بدم که حال شما هم خراب شه فقط بگم که بازم با خدا یک هیچ شدیم به نفع اون .

اما تو این گیر و دار شما مثل همیشه اوضاع بد بیمارستانها و پزشکان و پرستاران زحمتکش  رو هم به همه اینا اضافه کنید.

چند روز پیش از یکی از دکترا که داشت ایشونو معاینه می کرد پرسیدیم حالشون چطوره ؟ یه کم فکر کرد و بعد از مدتی گفت نمی دونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجب

یه روز دیگه هم دیدیم پنج تا دکتر پشت سر هم اومدن ( البته تخصص هاشون متفاوت بود ) و ایشون و ویزیت کردن و در مورد تجویز یک دارو نظر دادن دارویی که مصرف کردن یا نکردنش برای بیمار خیلی حیاتی بود از این پنج تا , سه تاشون گفتن دارو رو بدین دو تا گفتن ندین بعد ما مونده بودیم که بلاخره نتیجه چی می شه که دیدیم سرپرستار اومد و گفت دارو رو بدین .ازش پرسیدیم که اینجور وقتا شما چطور به نتیجه می رسین گفت ملاک ما نظر آخرین دکتره !!!!!!!!!!!  هر چی که آخرین دکتر تجویز کرد ماهم  همون کار و می کنیم تعجب

حالا فکر کنین مثلا بعد از این تجویز یه دفعه یه دکتر دیگه بیاد خب اون آخریه می شه یکی مونده به آخر که  .................. نه ؟

ما که نفهمیدیم آخ

 

پی نوشت : مسلماَ , قصدم اهانت به قشر خاصی نیست فقط اینارو گفتم که دور هم باشیم .


 
ری رای حیوونکی
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:

تو وبلاگ یکی از بچه ها یه مطلبی راجع به دروغ خوندم یاد خودم افتادم . من تو بچگی خیلی دروغگو بودم خجالت چیزی که الان یادم افتاده مال 7 یا 8 سالگیمه . البته دروغ گو بودنم که احتمالن بخاطر جلب توجه بوده شاید بچه عقده ای بودم استرسفقط نمی دونم چرا دروغ هایی می گفتم که به ضررم بوده مثلن به دوستام گفته بودم که من دزدم !!! تعجب  و کلی داستان دزدی هامو براشون تعریف می کردم قهقهه تا این که یه روز لو رفتم. یکی از بچه ها رفته بود خونه برای مادرش تعریف کرده بود مادره هم سریع اومده بود مدرسه و اعتراض که این بچه بدآموزی داره و ........ بعد هم مامان منو خواستن و خلاصه آبروم رفت.

خوب که فکر می کنم می بینم شاید اسمش دروغ نبوده داستان تخیلی تعریف می کردم خب  !!!!!!!!! خیال باطل

و این که بر خلاف خیلی ها که می گن هنوز پاشون به کلانتری باز نشده من باز تو همون سن و سال پام به کلانتری باز شد!!!!!!! 

یه روز که ما تو سرویس مدرسه بودیم از اون جاییکه جا برای نشستن نبود من کنار راننده ایستاده بودم نزدیکیای مدرسه سرویس ما زد به یه دختربچه ای که تو همون مدرسه درس می خوند و .........  جیغ و داد و پلیس و .... گفتن کی شاهد بوده همه یچه ها ترسیدن و فرار کردن . من عین این بچه تخسا گفتم : من از خود راضی .  

اون بی رحم ها هم نکردن بگن این حالا یه چیزی گفته ما بی خیال شیم . ما رو بردن کلانتری و من هم با اون سن کم که نمی دونم شهادتم به چه دردی می خورد بر علیه راننده که از قضا همسایه مون هم بود شهادت دادم .  از اونجاییکه اون زمان تو شهرک ما تلفن وجود نداشت تا غروب خانواده ام و بی اطلاع گذاشتن منم علاف کردن .وقتی هم رسوندنم خونه فکر میکردم خانواده ام بخاطر این که آدم مهم و به درد بخوری شدم تحویلم می گیرن ولی یه دست کتک مفصل بهم زدن که بی خبر تا اون موقع بیرون از خونه مونده بودم ناراحتناراحت تازه از اون به بعد همسایه مون شد دشمن  سرسخت خانواده ما نگران

خب به من چه ؟ دروغ می گی دعوات می کنن . راست می گی دعوات می کننکلافه

همین کارها رو با من کردن که الان روانم پریش شده دیگه   نیشخند


 
یه نفس با جنتی عطایی
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی:

مهتاب و موسیقی و من/ ودکا و شعر شاملو

خوش آمدی امشب به این ضیافت تک نفره          دانلود ترانه ماه بانو 

 

با تو که باشم جهان زیر پلکای منه 

ثانیه به ثانیه وقت عاشق شدنه                      دانلود  ترانه فستیوال گل

 

پی نوشت: من هر وقت تو یه جای خوب یا یه لحظه خوب هستم خوبیش و زیاد درک نمی کنم ولی وقتی زمان از روش می گذره و اون لحظه ها می شه خاطره , بنظرم شیرین تر از قبل میاد خیال باطل. فکر کنم مغزم تاخیر داره !! متفکرنگران


 
← صفحه بعد